تبليغاتX
فرهنگ ايراني Persian Culture
 
فرهنگ ايراني Persian Culture
 
 
ما از تبار کوروش، فرزند جمشیدیم - پیروز بی برده، بت نپرستیدیم
 

 
نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
كجا بايد صدا سر داد؟
 
                در زير كدامين آسمان،
                           روي كدامين كوه؟
 
كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد!
 
كجا بايد صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
 
زمين كر، آسمان كوراست
نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
 
اگر زشت و اگر زيبا
 
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
 
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم.
 
به دوشم گرچه بارغم توانفرساست
وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست
 
نمي خواهم از اين جا دست بردارم!
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين
 
بسته است.
دلم با صد هزاران رشته، با اين خلق
 
                           با اين مهر، با اين ماه
                           با اين خاك با اين آب ...
                                              پيوسته است.
 
مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
 
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست.
جهان بيمار و رنجور است.
 
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
 
اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است.
 
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم، بيفروزم
 
خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
 
چه فردائي، چه دنيائي!
             جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي
 
و نور است ...
نمي خواهم بميرم، اي خدا!
 
                            اي آسمان!
                                    اي شب!
 
نمي خواهم
            نمي خواهم
 
                         نمي خواهم
                                    مگر زور است؟

فریدون مشیری
 |+| نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 19:20  توسط كوروش  | 
 

دو قدم مانده به یلدا ، به شبی خاطره انگیز و بلند

و گذر از دل تنگ،

برگ ریزان و خزان، به سپیدی زمستان

و اناری که دلش قصه ی یکرنگی هاست

و امیدی به بزرگی خدا ...

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 20:53  توسط كوروش  | 

 

نیاکان ما، ایرانیان باستان، به گواهی تاریخ، از شادترین ملت های جهان بوده اند. آنان روزهای بسیاری از سال را به برگزاری جشن می پرداخته اند. انگیزه ی این جشن ها، گذشته از شادی فطری نژاد ایرانی، پاسداشت یاد روزهای سرنوشت ساز در تاریخ این نژاد کهن و سرزمین ایران بوده است. این جشن های استوره ای، هنوز هم در میان پاره ای از ایرانیان، هرچند اندک برگزار می گردد. از میان این جشن ها، چهار جشن از همه پرارزش تر بوده است:

1.    جشن نوروز: روز یکم فروردین تا ششم فروردین

نوروز، بزرگ ترین جشن ایرانیان باستان، برابر با یکم فروردین گاه شمار ایرانی (خورشیدی) و بیست و یکم مارس میلادی است.

ایرانیان بر این باور بوده اند که در این روز، خداوند، آفرینش جهان را به پایان رساند. آنان جمشید، پادشاه باستانی قوم آریایی را پایه گذار نوروز و دیگر آیین های نیکو دانسته اند. در شش روز برگزاری جشن نوروز، آیین های ویژه ای برگزار می شد که بسیاری از آنها هنوز به جا مانده است. ایرانیان برای این جشن، خانه های خود را پاکیزه می کردند، مکان برپایی جشن را می آراستند، بر روی میزی کوزه ای آب، گلدانی از گل و آتشی افروخته می گذاشتند. در شب پایانی سال، چراغ خانه ی درگذشتگان خود را روشن می کردند چون براین باور بودند که روان درگذشتگان به خانه های خود باز می گردند و از روشنی چراغ شادمان می شوند. همچنین، در سپیده دم نوروز، بدن خود را با آب شست و شو می داده و پاکیزه می کردند. از دیگر آیین های نوروز، پوشیدن جامه ی نو، آراستن سفره هفت سین و کاشتن سبزی در هفت گونه دانه بود و هرکدام از آن دانه ها که بهتر می رویید، نشانه ی رونق کشت آن نوع دانه در آن سال بود. این آیین، نشانگر ارزش کشت و کار در میان ایرانیان باستان است.

2.    جشن تیرگان: روز دهم تیر ماه

تیرگان، جشن بزرگداشت میهن دوستی است. در استوره های ایرانی، چنین آمده است که در زمان منوچهر – شاه باستانی ایران -، تورانیان – اقوام همسایه شمال شرقی ایران – که همواره برای دستیابی به سرزمین حاصلخیز ایران، با ایرانیان در جنگ بودند، بر ایرانیان چیره گشتند و شرط  پایان نبرد را چنین گذاشتند که مرز ایران به وسیله پرتاب یک تیر تعیین گردد و هر جا آن تیر فرود آمد، همان جا مرز میان ایران و توران باشد. این شرط سخت، سبب از دست رفتن بخش های وسیعی از ایران می گردید. سروش ایزدی، به منوچهر پیام آورد تا کمانی ویژه بسازد و سرنوشت مرزهای ایران را به دست کمانگیری پاک نهاد و دیندار به نام آرش بسپارد. چون هنگام پرتاب تیر رسید، آرش به همگان گفت: مرا برای آخرین بار ببینید، چون می دانم که پس از پرتاب این تیر، پیکر من پاره پاره خواهد شد. آن گاه، تیر را با نیروی ایزدی و تمامی جان خویش پرتاب کرد و همانگونه که گفته بود، در همان جا درگذشت.

آن تیر، در دورترین جای سرزمین خراسان بزرگ بر تنه ی درختی نشست و مرزهای سرزمین ایران را برهمان جای نهادند. ایرانیان به پاس این جانفشانی آرش کمانگیر، در این روز خجسته، جشنی به نام تیرگان برپا می داشتند.

3.    جشن مهرگان: روز دهم مهر تا شانزدهم مهرماه

جشن مهرگان، پس از نوروز، بزرگترین جشن ایرانیان بوده است. این جشن به نام مهر (میترا) که فرشته ی برابری، دوستی، پیمان و روشنایی است بر پا می گردد. برپایه ی داستانهای کهن، در این روز، کاوه آهنگر، بر ضحاک ماردوش، بیگانه ی بیدادگری که بر ایرانیان فرمان می راند، شورید و ایرانیان، فریدون – که دارای فره ی ایزدی بود – را به پادشاهی برگزیدند. این روز را می توان جشن بازیافتن آزادی و رهایی از ستم بیگانگان و نیز روز پیروزی نیکی بر بدی دانست. پادشاهان ساسانی در این روز، مردم را پذیرا می شدند و هر کس می توانست برای دادخواهی، خود به نزد شاه رود.

این جشن به اندازه ای ارزشمند بود که پس از اسلام نیز از میان نرفت و در زمان خلفای اسلامی با شکوه تمام برگزار می گردید. هنوز هم در برخی کشورهای تازی (مانند امارات)، این روز به نام (مهرجان) دستمایه برپایی جشن و پایکوبی است. از آیین های این جشن در میان ایرانیان، پوشیدن جامه های نو، گستردن سفره های رنگین و نهادن آیینه، گلاب، نوشیدنی و به ویژه انار در آن سفره بود.

4.    جشن سده: روز دهم بهمن ماه

جشن سده، از جشن های بزرگ نژاد آریایی است و به زمان پیش از تاریخ باز می گردد. داستان این روز را فردوسی، شاعر بزرگ پارسی در کتاب ارجمند خود، شاهنامه، که هویت نامه ی نژاد ایرانی است، چنین آورده است: هوشنگ، شاه دوران پیشدادی، روزی به هنگام شکار با ماری سیاه روبرو می شود و سنگی به سوی او پرتاب می کند. مار می گریزد ولی پس از برخورد سنگ با سنگی دیگر، آتش پدیدار می شود و خار و خاشاک پیرامون خود را روشن می سازد. هوشنگ و دیگر بزرگان آن را ارمغان خداوند می شمارند، گرد آن به جشن و پایکوبی می پردازند و آن آتش را جاودان روشن نگاه می دارند. ایرانیان باستان، این روز را فرخنده می دانستند و در آن به جشن و پایکوبی و برافروختن آتش می پرداختند. شاید جشن چهارشنبه سوری کنونی، بازمانده ای از جشن سده باشد. نام این جشن را از آن رو سده گذاشتند که پنجاه روز و پنجاه شب به جشن نوروز مانده است.

(برگرفته از کتاب: فرهنگ اساتیر و اشارات داستانی در ادبیات پارسی، دکتر محمد جعفر یاحقی، چاپ 1357 – انتشارات سروش)

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 19:8  توسط كوروش  | 

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان

 

باشد.

 فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید

 

کارهای ساده‌ای انجام دهید.

 

 در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای

 

داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده

است.

هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در

 

این سال لذت ببرید.
 

سلامتی:

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک

 

شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید..

3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای

 

فراوری شده.

4- بااین 3 تا E زندگی کنید:

 

 Energy      (انرژی)

 

(شورواشتیاق)

 

Empathy(دلسوزی و همدلی)

 

 

5- از ورزش کمک بگیرید.

6- بیشتر به یاد خدا باشید .

7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 20 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- 7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

 

شخصیت:

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه

نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی

خود را صرف امور مثبت کنید.

13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

14- خیلی خود را جدی نگیرید.

15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران

نکنید.

16- وقتی بیدار هستید بیشتر اهداف خود را

مجسم کنید.

17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را

که باید داشته باشید، دارید.

18- گذشته را فراموش کنید.. اشتباهات گذشته

شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار

آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر

باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال

خود را خراب نکنید...

21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما

نیست، مگر خود شما.

22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید

در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از

برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر

می‌باشند.

23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید.

زمانی هم مخالفت وجود دارد. 


جامعه:

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود،

مخصوصا پدر و مادر زنگ یا سری بزنید.

26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی

ببخشید.

28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6

سال بگذرانید.

29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند

بزنید.

30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند،

به شما مربوط نیست.

31- زمان بیماری، شغل شما به کمک شما

نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد

می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

 

زندگی:

32- کارهای مثبت انجام دهید.

33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری

بجویید.

34- محبت درمان‌گر هر چیزی است.

35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به

پا خیزید، تمیزترین لباس خود را به تن کرده و در

جامعه حضور پیدا کنید.

37- مطمئن باشید که بهترین هم می‌آید.

38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید

از خدایتان شاكر باشيد.

39- بخش عمده درون شما شاد است،

بنابراین خوشحال باشید.

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 9:52  توسط كوروش  | 

 

من با آنکه در خانواده ای ترک زبان زاده شده ام، اما عاشق بی قرار زبان پارسی هستم. از این نظر، همانندی بسیاری به محمود غزنوی دارم. او هم با آنکه از خانواده ای ترک زبان بود، اما دربارش را پر کرده بود از شاعران پارسی گوی. پیش خودمان بماند و جایی درز نکند که در گذشته، ترک زبان های آسیای میانه، دور و نزدیک دردسرهای بزرگی برای ایران و همسایگان ایران بوده اند. اما انصافا فهمیده یا نفهمیده، از عهده انجام خدمتی بزرگ و فرهنگی نیز برآمده اند: "کمک به گسترش زبان پارسی". من از همین روی، همه ی گناهان ایشان را می بخشم و از شما هم می خواهم که آن ها را ببخشید. این مردمان جنگجو، نتوانستند زبان خود را بر مردم ما تحمیل کنند. فرهنگستان زبان " ترکی – مغولی " پدید نیاوردند، فرمان کاربرد واژگان پرطمطراق خودشان را صادر نکردند و با همه بت شکنی ها و تعصبات دینی به اشارات خلفای بغداد برای گسترش زبان تازی ارج ننهادند و زبان پارسی بر سر جای خود ماند و رونق گرفت. زبان پارسی در آشفته ترین زمانها در یکی از چهارراه های توفان زا و پر رفت و شد جهان پابرجا ایستاد و استقلال فرهنگی و معنوی ما را استوار نگاه داشت. مصر کهنسال، تسلیم زبان بیگانه شد، خاور مدیترانه و شمال افریقا راهی جز این نیافت. آسیای صغیر اسیر ترکی عثمانی شد اما زبان پارسی دوام آورد و پرچم ایران بدست، از ستیغ فتح و بزرگی فرود نیامد. ولی توان طبیعی خود این زبان را هم نباید فراموش کنیم. زبان پارسی زبانی است جادویی و افسون گر. زبانی است به نرمی حریر و سختی پولاد. ایکاش بخشی از زندگی تلف کرده خود را به شاگردی بزرگان زبان شناسی و ادبای وزن و قافیه گذرانده بودم. اگر چنین کرده بودم امروز با شجاعت بیشتری سخن می گفتم. من گمان می کنم که بخش بزرگی از راز پایداری زبان پارسی در ذات و طبیعت خود این زبان نهفته است. واژگانش کوتاه و نرم و شیرین است. این واژگان دعوایی با هم ندارند، به یکدیگر مهر و نزدیکی می ورزند، به آسانی در آغوش هم جای می گیرند، می غلتند، می لغزند و از بازیها، نرمشها، و لغزشهای خود آهنگی دلاویز پدید می آورند و تکلم را به ترنم نزدیک می سازند. من برای آنکه از قافله ها جا نمانم با چند زبان خارجی آشنا شدم. زبان مذهبی و مادری را نیز از یاد نمی برم. من در هیچیک از این زبانها سازش و آموزش واژگان و عبارات را با موسیقی به اندازه زبان پارسی ندیده و نیافتم. گفتم که عاشق زبان پارسی هستم و بر عاشق ها اگر هم مبالغه ای کنم خورده نمی توان گرفت. کلام زیبا و موسیقی دل انگیز به ویژه اگر با اندیشه لطیف همراه باشد اعجاز می کند و چه معجزه ای بالاتر از معجزه ی پیر سمرقند. آنگاه که با سرودن سرودی و نواختن چنگ و رودی آب جیحون را فرو نشاند و از ریگ درشت آموی، پرند و پرنیان بافت و امیر سامانی را بی موزه و دستار به سوی بخارا به راه انداخت.

به هر حال من عشقی افسانه ای به زبان پارسی دارم و این زبان فاخر و شیوا را مایه ی فخر و استقلال معنوی و فرهنگی کشورم می پندارم. من در درازای خدمتم، خدمتی که نزدیک به سی سال از زندگی ام را در بر گرفت هیچگاه از پای ننشستم و از گسترش شعر و نثر پارسی باز نایستادم.

شادروان محمد بهمن بیگی

هفته نامه امرداد 27 تیرماه 1390

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 20:28  توسط كوروش  | 

 

بترس از ناله مظلوم که چون شعله آتش بر آسمان رود.

هر کس که در خوردن قسم جدی تر است به جهنم نزدیک تر خواهد بود.

در طلب دنیا معتدل باشید و حرص نزنید زیرا به هر کس هر چه قسمت اوست می رسد.

آنکه در فرو بردن خشم از دیگران بیشتر سعی می کند، از دیگران دوراندیش تر است.

مردم را از معاشرانشان بشناسید.

موقعی که برای خانواده ات میوه خریداری می کنی، مقداری از آن را به همسایه ات اهدا کن و اگر نمی توانی هدیه بدهی، میوه را مخفیانه و پوشیده به منزل ببر. مراقب باش فرزندت میوه را به خارج از منزل نبرد تا کودک همسایه از دیدن آن ناراحت و آزرده نشود.

نمی توانید با بذل مال و ثروت محبت همه مردم را به سوی خود جلب کنید ولی با روی بشاش و چهره گشاده و اخلاق خوب با آنان برخورد کنید تا همه مردم شما را دوست بدارند.

هر که کار زشتی را فاش کند، چون کسی است که آن را انجام داده است.

هر که کسی را به کار زشتی سرزنش کند، نمیرد تا به آن عمل گرفتار شود.

مرگ، نصیحتی خاموش در میان انسانهاست.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:1  توسط كوروش  | 
 

هرگز نخواب کوروش

 


دارا جهان ندارد،

 
سارا زبان ندارد 

 

بابا ستاره ای در 


!هفت آسمان ندارد


 


 کارون ز چشمه خشکید، 


البرز لب فرو بست



حتا دل دماوند، 


آتش فشان ندارد 


 

 دیو سیاه دربند،


آسان رهید و بگریخت  


رستم در این هیاهو،


گرز گران ندارد

 



 روز وداع خورشید،


زاینده رود خشکید 

 
زیرا دل سپاهان، 


نقش جهان ندارد


 


 بر نام پارس دریا،


نامی دگر نهادند   


گویی که آرش ما، 


تیر و کمان ندارد

 


 دریای مازنی ها،


بر کام دیگران شد

  

  نادر ز خاک برخیز،

 

  میهن جوان ندارد 
 

 

 دارا ! کجای کاری،


دزدان سرزمینت  


بر بیستون نویسند، 


دارا جهان ندارد

 



 آییم به دادخواهی،


فریادمان بلند است 
 



اما چه سود،


اینجا نوشیروان ندارد 


 

 سرخ و سپید و سبز است 


این بیرق کیانی 
 


اما صد آه و افسوس، 


شیر ژیان ندارد 


 

 کوآن حکیم توسی، 


شهنامه ای سراید 
  

شاید که شاعر ما 


دیگر بیان ندارد 



هرگز نخواب کوروش، 


ای مهرآریایی 
  


بی نام تو،وطن نیز 

 نام و نشان ندارد

(سیمین بهبهانی) 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 20:0  توسط كوروش  | 

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم


نه چنانم که تو گویی


نه چنینم که تو خوانی


و نه آنگونه که گفتند و شنیدی


نه سمائم نه زمینم


نه به زنجیر کسی بسته‌ام و برده ی دینم


نه سرابم


نه برای دل تنهایی تو جام شرابم


نه گرفتار و اسیرم


نه حقیرم نه فرستاده ی پیرم


نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم


نه جهنم نه بهشتم


چُنین است سرشتم


این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم


بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...


گر به این نقطه رسیدی


به تو سر بسته و در پرده بگویــم


تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را


آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی


خودِ تو جان جهانی


گر نهانـی و عیانـی


تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی


تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی


تو خود اسرار نهانی


تو خود باغ بهشتی


تو بخود آمده از فلسفه ی چون و چرایی


به تو سوگند


که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی


نه که جُزیی


نه که چون آب در اندام سَبویی


تو خود اویی بخود آی


تا در خانه متروکه ی هرکس ننشـــینی و


بجز روشنــی شعشـعه ی پرتـو خود هیچ نبـینـی


و گلِ وصل بـچیـنی

 

 (مولانا)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 23:9  توسط كوروش  | 

 

هر روز از كنارش می‌گذرم، و هر روز با اين‌كه سوار بر ماشينم می‌توانم چند دقيقه نگاهش كنم. در اتوبان همت، كمی جلوتر از برج ميلاد هر بامداد درست از همين نقطه، ترافيك سنگين آغاز می شود اما من برای رسيدن به اين ترافيك بی تابم چرا كه می‌خواهم بارديگر تنديس خوش‌تراش آرش كمانگير را ببينم، تنديسی هنرمندانه كه بازوها و بدن اين پهلوان كم‌كم به شكل تيری درآمده و گويی قرار است با تيری كه پرتاب می‌شود خود او هم برود، مانند استوره‌اش.
 هر روز بی تابم برای ديدنش تا كمی با او سخن بگويم. پيش از اين هرگاه اين مجسمه را می ديدم به «ايران» می‌انديشيدم، به كشورم، چيزی كه در روزمرگی‌های زندگی گم شده بود. اين روزها اما بيش از هميشه با اوسخن گفتم. آن روزگار را با امروز ايران سنجيدم و شايد بيشتر از هر زمان ديگر به ايران فكر كردم، به وطنم!
 دلم می‌خواست تنديسش را بر بالای برج ميلاد مي‌گذاشتند نه در پايين آن، جای او بر بالای بلندی است به بلندای دماوند. اما نگران نبايد بود بازوان نيرومند و اراده‌ی استوارش، براي رهايی ميهن از چنگال دشمن كافی است تا از همين پايين هم تيرش به دوردست‌ها برود.
نمی‌دانم با خود چه فكر می كند. آنگاه كه هر بامداد ترافيك سنگين و چهره‌‌های خسته را می‌بيند يا زمانی كه به شكوه برج ميلاد به آن بزرگی و زيبايی نگاه می‌كند. آيا  كشورش را چنين مي‌خواست يا نه، بيشتر و بهتر از اين.
آيا از اين‌كه اينچنين در راه كشورش جان داد خشنود است يا پشيمان!؟
او زنان و مردان و كودكان اين سرزمين را از آوارگی و بيچارگی رهايی بخشيد آيا اين زنان و مردان و كودكانی كه هر روز از كنار تنديسش مي‌گذرند او را به ياد مي‌آورند!؟
آهای ايرانی‌ها! به ياد داريد روزی روزگاری در زمان پادشاهی منوچهر، تورانيان بر سپاه ايرانيان چيره گشتند و با اين ترفند كه ايران را به دست ايرانيان شكست دهند گفتند يك ايرانی تيری بياندازد كه مرز ايران و توران را مشخص كنند؟
آهای هم‌ميهن! به ياد داری آن روز آرش، آرش شيواتير، آرش كمانگير وقتی همه با نا اميدی به هم می‌نگريستند و گمان می‌كردند كه با اين شرط ايران به دست ايرانی در چنگ توران خواهد افتاد، از ميان مردم برخواست و جانش را در تير كرد، تير از جان آرش زنده ماند و سه روز بعد بر زمين نشست. اين تير قلب ايرانيان را روشن و چشم تورانيان را كور كرد. پيش از آن‌كه آرش برخيزد، هيچ كس در دل اميدی برای رهايی ايران نداشت، چشم‌ها خسته و دل‌ها تاريك بود.
آهای پدران و مادرانی كه هر شب برای كودكانتان قصه می‌گوييد! تاكنون چندبار قصه‌ی آرش كمانگير را گفته‌ايد؟
آهای پسران و دختران ايرانی! آنگاه كه خسته از همه چيز به راه فرار، به ترک ميهن می‌انديشيد، به فداكاری‌های بزرگان اين سرزمين فكر كرده‌ايد؟
قصه‌اش را می‌دانيد؟ گفته‌ايد؟ پس چرا نا اميديد؟ چرا همه به يادش جشن نمی‌گيريد؟ اين جشن تنها ويژه‌ی زرتشتيان نيست، آرش ازآن همه‌ی ايرانی‌هاست.
هزاران پرسش و حرف ناگفته در گوشه‌ی ذهنم چرخ می‌خورد. باز به نزديك تنديس آرش می‌رسم، آن روز صبح، چهارشنبه بود، دهم تيرماه، جشن تيرگان، و من بازهم در اتوبان همت كنار برج ميلاد و نزديك تنديس آرش. اين بار در كنار تنديس نگه می‌دارم، پليس سوت می‌زند، سه بار می‌گويد: «حركت كن»، سرم را بيرون می‌برم، می‌گويم: «جناب يك دقيقه می‌خواهم اين گل را كنار آن تنديس بگذارم. امروز جشن تيرگان است به ياد آرش، برای او». پليس با خشم می‌گويد: «خانم چرا قصه می‌گويی، اينجا ايستادن ممنوع است!‌»
چند لحظه بعد نااميدانه به راه افتادم، اما شايد اين‌گونه بهتر باشد. خوب است كه كشور قانون داشته باشد، بی‌گمان آرش و آرش‌ها قانون را بيشتر از شاخه‌ای گل دوست دارند.

(مهین دخت دهنادی، هفته نامه امرداد www.amordadnews.com )

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 17:37  توسط كوروش  | 

 

 

  •  

     با وجود مخالفت شهردار یاسوج، مرکز استان با تخریب و جابه جایی تندیس آریوبرزن فرمانده سپاه فتح این استان همچنان خواستار تخریب آن است.علاوه بر این يك روز پس از اظهار نظر فرمانده سپاه فتح استان كهگيلويه و بويراحمد در رابطه با لزوم تخريب مجسمه آريوبرزن در يكی از ميادين شهر ياسوج، مركز اين استان، دادستان ياسوج به شهرداری اين شهر دستور داد مجسمه آريوبرزن را از اين ميدان پايين بياورد. عوض شهابی فر، فرمانده سپاه فتح كهگيلويه و بويراحمد در كنگره سرداران و 600 شهيد شهرستان بويراحمد با انتقاد از نصب تنديس آريوبرزن در يكی از ميادين ياسوج و حذف نام شهيدان از برخی خيابان‌ها گفته بود: « امروز دم اسب آريوبرزن را مشرف بر تمثال مبارك شهيدان كرده‌اند كه ضروری است دادستان كهگيلويه و بويراحمد دستور تخريب آن را بدهد. فرمانده سپاه فتح استان در گفت‌وگو با «شرق» ضمن تاكيد دوباره بر لزوم تخريب مجسمه آريوبرزن گفت: «من روی حرفم هستم و اين مجسمه بايد تخريب شود، دستور دادستان انقلاب صادر شده و اگر اين كار از طريق مراجع قانوني انجام نشود من به خانواده شهدا دستور مي‌دهم كه آن را تخريب كنند و از اين ميدان بردارند. ما اين همه شهيد داده‌ايم اما مجسمه آنها ساخته نمی‌شود. آريوبرزن چه ربطی به استان ما دارد، اينها مسخره‌بازی و افسانه است و واقعيت ندارد، آريوبرزن چه كسی بود؟ چرا در ديگر استان‌ها مجسمه‌اش را نصب نمي‌كنند؟»

  • عوض شهابی فر می افزايد: «من با شهردار مشكلی ندارم چون هم فاميل من است و هم بسيار به بسيج و برنامه‌های مربوط به شهدا كمك مالی كرده است، ما با استاندار مشكل داريم كه منتخب جريان انحرافی است و تاكنون يك ريال برای دين و شهدا در اين استان هزينه نكرده است اما در عوض ميليون‌ها تومان برای جشن نوروز و ساز و نقاره هزينه كرده است.» آن‌گونه كه خبرگزاری مهر گزارش داده است؛ دادستان ياسوج نيز با اشاره به نامه سپاه درخصوص تنديس آريوبرزن گفت: « ساخت اين مجسمه‌ها اسراف است به شهرداری اعلام كرديم كه با توجه به درخواست سپاه و مردم اين مجسمه پايين آورده شود و در صورتی كه شهرداری ياسوج در موعد مقرر نسبت به برداشتن اين مجسمه اقدام نكند، برخورد قانونی صورت می‌گيرد.»
    شهردار ياسوج: تنديس به هيچ‌وجه جابه‌جا نمی‌شود
    شهردار ياسوج اما در گفت‌وگويی با «شرق» ضمن تكذيب سخنان سردار شهابی فر در اين‌باره گفت: « جا‌به‌جايی و تخريب تنديس آريوبرزن به هيچ‌وجه امكان‌پذير نيست؛ چرا كه نمی‌شود با احساسات مردم به اين راحتی بازی كرد، آريوبرزن بخشي از هويت فرهنگی و تاريخی ماست، او نه پادشاه بود و نه به كسي ظلمي كرده است، در راه وطنش كشته شده و طبق گفته قرآن كريم هركس در راه دفاع از وطنش كشته شود شهيد است.» محمد بهرامي افزود: «برخلاف اظهارات صورت گرفته، نام‌گذاري اين ميدان هيچ ارتباطي با مسايل سياسي كنوني كشور ندارد و بيش از سه سال پيش نام آريوبرزن بر آن گذاشته شد، البته ما هم مخالف جريان انحرافي هستيم، از طرفي ديگر بيش از 90 درصد خيابان‌ها، معابر، ميادين و كوچه‌هاي شهر ياسوج با نام شهدا مزين شده است و خود سردار شهابي‌فر مي‌داند كه بيشترين كمك مالي به كنگره سرداران شهيد شهرستان را شهرداري انجام داده است.از سويي، اينكه گفته مي‌شود زاويه دم اسب تنديس به سمت بلوار شهيد هرمزپور است، صحيح نيست چون اين بلوار 10 كيلومتر طول دارد و ميدان در ابتداي آن واقع شده و هيچ بي‌احترامي نسبت به نام اين شهيد نمي‌شود.شهردار ياسوج هزينه ساخت تنديس آريوبرزن را 20 ميليون تومان عنوان كرد.
    جاي آريوبرزن با جومونگ مقابله كنيد
    اقدام سريع‌السير دادستاني استان پس از اظهارات فرمانده سپاه استان با واكنش آيت‌الله سيدكرامت‌الله ملك حسيني، نماينده ولي فقيه در استان نيز مواجه شد، اين روحاني بلند پايه استان كهگيلويه و بويراحمد ضمن مخالفت با برداشتن تنديس «آريوبرزن» از اين ميدان شهر ياسوج گفت: «آريوبرزن يك سردار ايراني ضد ظلم، ضد تجاوز و ضداشغالگري بوده است و پاسداشت آن هيچ اشكالي ندارد، بلكه قدرداني از چهره‌هاي مثبت و افتخارآفرين وظيفه هر انسان شرافتمندي است. كساني كه مخالف نصب اين تنديس هستند جلو پخش سريال‌هايي مثل‌«جومونگ» و قهرمان‌هاي خود‌ساخته ديگر كشورها را از تلويزيون بگيرند. ايران آنقدر قهرمان ملي و اسلامي دارد كه امثال «جومونگ» به اندازه خاك پاي هيچ‌كدام از آنان نيست.» عضو خبرگان رهبري با اشاره به اختلاف‌هاي محلي ساكنان بخش‌هاي «اكبرآباد» و «نجف‌آباد» شهر ياسوج درخصوص مالكيت ميدان محل نصب اين تنديس در شهر ياسوج، تصريح كرد: «اهالي اين منطقه مي‌گويند پس از نصب اين تنديس اختلاف‌هاي قديمي بر سر اين ميدان رفع شده كه اين خود نكته مثبتي است.»
    گفته‌هاي فرمانده سپاه ربطي به بنياد شهيد ندارد
    آن‌گونه كه يك وب‌سايت خبري اين استان خبر داده است: مديركل بنياد شهيد و امور ايثارگران استان كهگيلويه و بويراحمد نيز به اظهارات اين فرمانده سپاه واكنش نشان داد. علي اميري گفت: «مسايل مطرح شده از سوي فرمانده سپاه استان ربطي به بنياد شهيد ندارد و ما نمي‌دانستيم كه او مي‌خواهد اين مسايل را مطرح كند. چون بيان هرگونه مطالب حاشيه‌اي كار درستي نيست، پرداختن به اين مسايل حاشيه‌اي ربطي به يادواره نداشت و اگر دوستان يا مسوولان مشكلي دارند، بروند در محافل خصوصي مشكلات خود را بيان كنند.»
    آريوبرزن ايراني لئونيداس يوناني
    آريوبرزن يكي از سرداران بزرگ تاريخ ايران است كه بر پايه يادداشت‌هاي روزانه «كاليستنس» مورخ رسمي اسكندر، ۱۲ اوت سال ۳۳۰ پيش از ميلاد، در تنگه تكاب يكي از نقاط كهگيلويه و بويراحمد تنها با يك هزار نفر نيرو در برابر يورش ارتش قدرتمند اسكندر مقدوني به ايران زمين، مقاومت كرد و مانع پيشرفت اين ارتش چند ده هزار نفري شد. در نهايت اما آريوبرزن با خيانت يك چوپان شكست خورد و در راه دفاع از خاك ايران كشته شد. حالا 2341 سال پس از آن ماجرا در مركز استان محل مقاومت اين سردار، سرداري ديگر با برافراشتن مجسمه او مخالفت كرده و خواستار تخريب آن مي‌شود. 130 سال پيش از حماسه آفريني آريوبرزن، وقتي خشايارشاه هخامنشي به قصد فتح سرزمين يونانيان با لشكري بزرگ عزم آنجا كرد، لئونيداس سردار يوناني با 300 سرباز اسپارتي در تنگه ترموپيل رو در روي پادشاه ايران ايستاد و پس از يك روز مقاومت كشته شد. هرودوت تاريخ‌نويس يونان داستان اين مقاومت يك روزه را چنان شكوهمند نوشته است كه آن تنگه و آن 300 سرباز حالا از نمادهاي وطن‌پرستي يونانيان هستند. تنديس بزرگ لئونيداس كه در محل كشته شدنش نصب شده حالا يكي از گردشگرپذيرترين نقاط يونان است. در اين سو در سرزمين آريوبرزن نمونه ايراني لئونيداس اما كسي از محل دقيق نبرد او با لشكر اسكندر اطلاع دقيقي ندارد و تنديسش كه تنها مدتی از نصبش در ياسوج مي‌گذرد در آستانه تخريب است.

    (روزنامه شرق - یکشنبه ۵ تیر ۱۳۹۰ www.sharghnewspaper.com)

     

     |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 15:10  توسط كوروش  | 


    پدری با پسری گفت به قهر
    که تو آدم نشوی جان پدر

    حيف از آن عمر که ای بی سروپا
    در پی تربيتت کردم سر

    دل فرزند از اين حرف شکست
    بی خبر از پدرش کرد سفر

    رنج بسيار کشيد و پس از آن
    زندگی گشت به کامش چو شکر

    عاقبت شوکت والايی يافت
    حاکم شهر شد و صاحب زر

    چند روزی بگذشت و پس از آن
    امر فرمود به احضار پدر

    پدرش آمد از راه دراز
    نزد حاکم شد و بشناخت پسر

    پسر از غايت خودخواهی و کبر
    نظر افگند به سراپای پدر

    گفت گفتی که تو آدم نشوی
    تو کنون حشمت و جاهم بنگر

    پير خنديد و سرش داد تکان
    گفت اين نکته برون شد از در

    من نگفتم که تو حاکم نشوی

    گفتم آدم نشوی جان پدر

     |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 21:26  توسط كوروش  | 
     
    فرض کنید  زندگی همچون یک بازی است قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها  شیشه ای هستند . پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید: "  آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده ، سلامتی ، دوستان و روح خودتان  و توپ لاستیکی همان کارتان است  كار را بر هيچ يك از عوامل فوق ترجيح ندهيد، چون هميشه كاري براي كاسبي وجود دارد ولي دوستي كه از دست رفت ديگر بر نميگردد، خانواده اي كه از هم پاشيد ديگر جمع نميشود،‌ سلامتي از دست رفته باز نميگردد و روح آزرده ديگر آرامشي ندارد.
    (برایان دایسون)
     |+| نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 21:20  توسط كوروش  | 
     

    اگر کسی یک بار به تو خیانت کرد، این اشتباه اوست. اگر کسی دو بار

     به تو خیانت کرد این اشتباه توست.  (دالای لاما)

    خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد به دنبالش می رویم

    و وقتی متوقف می ماند به آن لگد می زنیم. (شاتو بریان)

    تا خم نشوید کسی نمی تواند سوارتان شود. (مارتین لوترکینگ)

    دزدیدن از یک نویسنده سرقت ادبی است، اما اگر از چند نویسنده

     بدزدید نامش می شود پژوهش. (ویلسون میزنر)

    اعتماد به تدریج می آید و یکجا می رود. (موار دفاست)

    کشتی در ساحل امن تر است، ولی برای این کار ساخته نشده

     است. (پایولو کوییلو)

    خوشبختی فاصله بین این بدبختی تا بدبختی دیگر است. (چارلی چاپلین)

    در این دنیا از دو راه می توان موفق شد: یا از هوش خود،

    یا از نادانی دیگران. (لابرویر)

     

     

     |+| نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 15:29  توسط كوروش  | 

     

    می‌گویند: روزی یکی از انبیای الهی در گذر خود به مردی پیر و فرتوت

     برخورد که برای خود جایگاهی در بالای درختی کهن سال ساخته بود

     و در آن به عبادت خدا مشغول بود. سر سخن را با او باز کرد و در

    نهایت پرسید: حالا چرا اینجا زندگی می‌کنی؟

     گفت: جوان که بودم در عالم رؤیا به من خبر دادند که بیش از

     900 سال زندگی نخواهم کرد، لذا حیفم آمد که این عمر کوتاه را

     به جای عبادت، در راه ساختن خانه و کاشانه تلف کنم.

    آن نبی گفت: اما به من خبر رسیده که زمانی خواهد رسید که در

    آن زمان مردمان بیش از 80  یا 90 سال عمر نخواهند کرد اما برای

     خود قصرها و برج‌ها می‌سازند.

    او گفت: ای بابا، اگر عمر من 90 سال بود که آن را با یک سجده

     سپری می‌کردم.

     |+| نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 22:25  توسط كوروش  | 
     

    زندگی، تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازی کردن

     است...

     |+| نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 21:38  توسط كوروش  | 
     

    بر سردر خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی نوشته بودند به زر:

    هرکه در این سرا درآید نانش دهید،

    نانش دهید و از ایمانش مپرسید،

    چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد

    البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد. 

     |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 20:37  توسط كوروش  | 
    روزی شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد که:

    ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا

     سنگسارت کنند؟

    شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از

     "بخشایش" تو می‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟

    آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.

    «تذكره الاوليا عطار نيشابوری»

     |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 20:30  توسط كوروش  | 

     

     

    پور سينا
    من در ميان موجودات از گاو خيلي مي‌ترسم.
    زيرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!

     

    نارسيس
    لشکر گوسفندان که توسط يک شير اداره مي‌شود،
    مي‌تواند لشکر شيران را که توسط يک گوسفند اداره مي‌شود، شکست دهد.


    جورج برنارد شاو
    مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتي گرفت،
    خيلي کثيف مي‌‌شوي و مهم‌تر آنکه خوک از اين کار لذت مي‌برد.


    مونتسکيو
    آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق ميگردد
    ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشکل است
    زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند.


    انيشتين
    دنيا جاي خطرناکي براي زندگي است.
    نه به خاطر مردمان شرور،
    بلکه به خاطرکساني که شرارتها را مي بينند و کاري درمورد آن انجام نمي دهند.

    نلسون ماندلا
    بگذار عشق خاصيت تو باشد
    نه رابطه خاص تو با کسي......

    يادمان باشد بعضي هايمان شانس گفتن کلماتي را داريم که برخي ديگر حسرتش را
    مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....

     

    آلبرت انيشتين
    مرد به اين اميد با زن ازدواج ميکند که زن هيچگاه تغيير نکند ،
    زن به اين اميد با مرد ازدواج ميکند که روزي مرد تغيير کند
    و همواره هر دو نااميد ميشوند.

     

    چارلز استيون هامبي
    خود فريبي به اين صورت بيان شده است که انگار روي وزنه‌اي ايستاده‌ايد تا خود را وزن کنيد،
    در حالي که شکم‌تان را تو داده‌ايد.

     

    اليزابت استون
    بچه‌دار شدن تصميم خطيري‌ست.
    با اين تصميم مي‌گذاريد که قلب‌تان تا ابد جايي در بيرون و دوروبر تن‌تان به سر برد.

     

    جي.‌ام. بري

    مي‌شود از امشب قانون تازه‌اي در زندگي بنا بگذاريم؟
    همواره بکوشيم قدري بيش‌تر از نياز، مهربان‌ باشيم.

    الکس تان
    شايد چشم‌هاي ما نياز داشته باشند که گاهي با اشک‌هاي‌مان شسته شوند،
    تا بار ديگر زندگي را با نگاه شفاف‌تري ببينيم.

     

    انتوان چخوف

    دانشگاه تمام استعدادهاي افراد از جمله بي استعدادي آنها را آشکار مي کند.

     

    آلبر کامو
    بهتر است که در اين دنيا فکر کنم خدا هست و وقتي به دنياي ديگر رفتم بدانم که نيست .
    و اين بسيار بهتر از اين است که در اين دنيا فکر کنم خدا نيست و در آن دنيا بفهمم که هست .

     

    پروفسور حسابي
    جهان سوم جايي است که هر کسي بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه‌اش خراب مي‌شود
    و هر کسي بخواهد خانه‌اش آباد باشد بايد در تخريب مملکتش بکوشد.

     

    ويل دورانت
    هر شکلي از حکومت محکوم به نابودي با افراط در همان اصولي است که بر آن بنا نهاده شده است، مي باشد.

     

    ارد بزرگ
    هيچگاه اميد کسي را نااميد نکن ،
    شايد اميد تنها دارايي او باشد .

     

    افلاطون
    من هيچ راه مطمئني به سوي خوشبختي نمي شناسم.
    اما راهي را مي شناسم که به ناکامي منجر نمي شود،
    گرايش به خشنود ساختن همگان

    خودم
    وقتي داري بالا ميري مهربان باش و فروتن،
    چون وقتي که داري سقوط ميکني از کنار همين آدمها رد ميشي!!!

     

     

    از دفتر خاطرات يک ديکتاتور
    مردم دو دسته‌اند، يا گول مي‌خورند يا گلوله...


    روان‌نژندها توي آسمان، قصرها مي‌سازند.
    روان‌پريش‌ها توي آن‌ها زندگي مي‌کنند.
    روان‌پزشک‌ها مي‌روند اجاره‌ها را مي‌گيرند.


    جملۀ «نگران نباش، درست‌اش مي‌کنيم.»، از مقدس‌ترين عباراتِ دنياست.
    فکر مي‌کنم کساني که روزي اين جمله را از کسي مي‌شنوند،
    جزء آدم‌هاي خوش‌شانس دنيا به حساب مي‌آيند.
    نگران نباش، درست‌اش مي‌کنيم.

     

     |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 20:4  توسط كوروش  | 

    خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل
     
     چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی
     
     گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود
     
     را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این
     
     چه حکایت است که بر ما ایرانی ها اعتماد کرده
     
     نگهبان نگمارده‏اند؟»
     
    گفت:

    «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که
     
    ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر
     
     باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن
     
     کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش
     
     یاد هندوستان کند خود ما بهتر از هر نگهبانی
     
     لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

     |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 13:34  توسط كوروش  | 

     

    بدبخت ملتی که تاریخ کشورش را نداند.

     

    شوربخت تر از آن، ملتی که نخواهد تاریخ

     کشورش را بداند.

     

    تیره بخت تر از آن، ملتی که تاریخ کشورش

     را به ریشخند بگیرد.

     

    (احمد کسروی تبریزی)

     |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 11:42  توسط كوروش  | 
     
      بالا